محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
205
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نتواند بود ، زيرا محال نيست كه آن را از شام به كعبه برده و آنجا آويختهاند . سخن از ابراهيم خليل الرحمان و پسرش كه مأمور قربان او شد و سبب آنكه به قربان وى فرمان يافت . سبب آنكه خدا عز و جل ابراهيم را به قربان كردن پسر فرمان داد چنان بود كه چون ابراهيم از قوم خويش ببريد و براى حفظ دين خود بگريخت و سوى خدا هجرت فرمود و از سر زمين عراق به شام رفت از خدا خواست كه از ساره پسرى پارسا به دو دهد و خداى به حكايت گفتار وى فرمود : « سوى خدايم مىروم كه مرا هدايت خواهد كرد ، خدايا از پارسايان به من بخش » و چون فرشتگان مأمور مؤتفكه و قوم لوط ، مهمان وى شدند و او را به پسرى خردمند بشارت دادند ابراهيم گفت : « و او قربان خدا خواهد شد » و چون پسر تولد يافت و بالغ شد به او گفته شد : « نذرى را كه با خداى خويش كردى و فا كن . » سخن در اين باب : از ابن عباس روايت كردهاند كه وقتى جبرئيل ساره را بشارت داد كه پسرى خواهد داشت و او شگفتى كرد و گفت : نشان اين چيست ؟ جبرئيل چوب خشكى ميان انگشتان گرفت كه بجنبد و سبز شد و ابراهيم گفت « بنا بر اين قربان خدا خواهد بود . » و چون اسحاق بزرگ شد ابراهيم به خواب ديد كه به او گفتند : « به نذر خويش وفا كن » و او به اسحاق گفت : « بيا برويم براى خدا قربان كنيم » و كارد و طنابى بر گرفت و با او برفت و چون ميان كوهها رسيدند ، پسر گفت : « پدر پس قربان تو كو ؟ » ابراهيم گفت : « پسرم من در خواب ديدهام كه ترا قربان كنم ، ببين رأى تو